تبليغاتX
نوشتن با کیبورد

مرگ مرجان نماینده با قضیه میدان کاج خیلی روی اعصابم رفته و  روزی نیست که درگیر شان نباشم. مرگ مرجان نماینده به خاطر اینکه بیمار بود و من هیچ وقت متوجه نشدم دارد با چه چیزی دست و پنجه نرم می کند و میدان کاج هم که گفتن ندارد. برای خلاصی از این ماجرا دنبال ایده ای برای داستان بودم . پیدا کردم . وقتی شروع به نوشتن کردم همان اول کار  دختری جوانی مُرد. دیگرنتوانستم داستان را ادامه بدهم.

+ نوشته شده در  89/10/07ساعت 12:23  توسط امیر | 

اعراب در همه چیز با هم اختلاف دارند

جز یک چیز

ام کلثوم خوب می خواند


احمد ابومطر ، شاعر عراقی

+ نوشته شده در  89/09/30ساعت 11:27  توسط امیر | 

درباره آرونوفسكي و كريس نولان به بهانه فيلم «قوي سياه»


يهودا و يوحنا

   دارن آرونوفسكي اولين فيلم بلندش را در سال 1998 ساخت؛ فيلمي سياه و سفيد كه با بودجه بسيار محدود و با همراهي اعضاي خانواده و دوستانش آن را به سرانجام رساند. درست همان سال كريس نولان اولين فيلمش را با همين مشخصات ساخت. هر دو آنها فيلم‌هاي اول‌شان را سياه و سفيد، با بودجه‌اي اندك و بسيار مستقل ساختند. البته كه چفت و بست فني و سينمايي فيلم اول آرونوفسكي چشمگيرتر بود. آرونوفسكي و نولان وجوه مشترك ديگري هم دارند؛ جداي از اينكه فيلم اول هر دو آنها سياه و سفيد است، فيلم اول هر دو آنها درباره قهرماني تنهاست كه در تخصص خود نگاهي آرماني دارد كه محتوم به شكست است. به لحاظ مسائل فني هم آنها شبيه به هم هستند. مثلاً آرونوفسكي تركيب فيلمبردار و آهنگساز خود را از اولين فيلم خود تا «قوي سياه» تغيير نداده است. و جالب اينكه هر دو آنها كه امروز پروژه‌هاي مهمي را در هاليوود دارند ، اولين تجربه‌شان را با آرونوفسكي انجام داده‌اند. موسيقي متن «مرثيه‌اي براي يك رويا» از مشهورترين و بهترين موسيقي‌هاي چند دهه اخير است. انصافاً فيلمبرداري درخشان فيلم «پي»، هم از عجيب‌ترين تجربه‌هاي سياه و سفيد دو دهه گذشته است. نولان هم همين‌طور، نه به اندازه آرونوفسكي ولي او هم در اغلب پروژه‌هايش تيم ثابتي دارد. و جالب اينكه هر دوي آنها كساني بودند كه براي فيلمبرداران و آهنگسازان و حتي تدوينگران‌شان فضاي عرض اندام و تثبيت در هاليوود را به وجود آوردند. امسال يعني سالي كه اولين دهه هزاره سوم پايان مي‌يابد، نولان هفتمين فيلم بلندش را در اكران داشت و آرونوفسكي پنجمين فيلمش را بر پرده سينماهاي امريكاي شمالي دارد. آرونوفسكي با فيلم «مرثيه‌اي براي يك رويا» در ايران شهرت زيادي دارد. بعد از اين فيلم شش سال سكوت رويه آرونوفسكي بود و بعد از آن درام علمي- تخيلي «فونتاين» را ساخت. اگرچه فضاهاي شخصي خود را به اين سينما هم آورده بود و فيلم قابل دفاعي از آب درآمد اما خب به اندازه دو فيلم قبلي‌اش راضي‌كننده نبود به خصوص كه حتي يك‌سوم بودجه خود را هم برنگرداند، در صورتي كه دو فيلم قبلي او به اندازه جمع و جور خودشان موفق بودند. اين تجربه براي آرونوفسكي روشن كرد كه به تغيير حال و هوا احتياج دارد و سلوك در هاليوود به شيوه سنتي متعلق به او نيست. او در فيلم بعدي خود به سراغ شكست‌خورده‌ها رفت؛ به سراغ نسلي كه دوران‌شان به سر رسيده و براي قهرماني با اين مشخصات بازيگري را هم انتخاب كرد كه در جواني‌اش (در دهه 80) همه تلقي يك ستاره پرفروغ را از او داشتند اما اين‌گونه نشد؛ ميكي رورك. آرونوفسكي استاد روايت بازنده‌هاست. قهرمان اولين فيلمش نابغه‌اي است كه در نهايت بي‌خيال كشفيات علمي خود مي‌شود. ذهن و جان او براي اين موفقيت تطبيق ندارند. در «مرثيه‌اي براي يك رويا» همه شخصيت‌ها بازنده‌اند. در «كشتي‌گير» هم يك شخصيت دهه هشتادي تمام‌عيار كه امروز حنايشان براي كسي رنگي ندارد، قهرمان فيلم است. او نه‌تنها كشتي كچ‌‌گير است بلكه موسيقي متال گوش مي‌كند و هنوز به سنت دهه 80 لباس‌هاي اجق وجق به تن مي‌كند. ولي در بازي كشتي گرفتن پلي‌استيشن حتي از يك بچه هفت، هشت ساله مي‌بازد. و در آخر براي يك نمايش باشكوه مرگ را به جان مي‌خرد. اين فيلم با شش ميليون دلار ساخته شد در سالي كه نولان با 185 ميليون دلار فيلم متوسط رو به ضعيف «شواليه تاريكي» را ساخت. فيلم قهرماني كه بالاخره برمي‌خاست و با شروران نبرد مي‌كرد! يك كميك استريپ كه با لحن هملت روايت شده بود! يعني يك شوخي كه الكي‌الكي جدي شد و به همين خاطر عمق همان شوخي را هم نداشت. و باز به همين خاطر بتمن برتون فيلمي به مراتب شايسته‌تر و عميق‌تر بود. اما آرونوفسكي راه نولان را نرفت. نولان كه «دنباله‌روي»، اولين فيلم بلند خود را با شش هزار دلار (يعني شش ميليون تومان!) ساخت، در سال جاري فيلم «آغاز» را با بودجه‌اي بيش از 250 ميليون دلار (يعني بيش از 260 ميليارد تومان!) در اكران داشت كه بسيار موفق بود. و البته همچنان به زعم نگارنده همان فيلم بلند شش ميليون توماني، بهترين فيلم اوست، حتي از «ممنتو» هم جذاب‌تر است. اما نولان با آن نگاه خيلي تجربي و خاص دو فيلم اولش در حال حاضر از يكه‌تازان سرمايه و تكنولوژي در هاليوود است. خيلي هم خوب فيلم مي‌سازد اما آن نولان زير 30 سال و تجربه‌گرا نيست. حتي اگر بپذيريم كه فيلم‌هايي مثل «پرستيژ» و«آغاز» فيلم‌هاي خيلي خوبي هستند، اما طبيعي است كه نولان ديگر آن كاراكتر هنري نيست كه به واسطه آن كسب اعتبار كرد و به هاليوود آمد. آرونوفسكي از اين راه اجتناب كرد، شايد هم ناگزير با شكست فونتاين مجبور به تغيير رويه شد اما هرچه كه هست آنها كه سنت‌هاي اوليه سينمايي اين دو فيلمساز را دوست دارند، آنها كه با فيلم‌هاي اول اين دو فيلمساز در انتظار نوابغي متفاوت در سينماي اين سال‌هاي هاليوود بودند، آرونوفسكي را وفادارتر به آن نگاه فيلمسازي مي‌بينند. آرونوفسكي در حال حاضر با «قوي سياه» به سينما بازگشته؛ فيلمي كه پيش از اكران عمومي‌اش سفري طولاني در جشنواره‌هاي مختلف جهاني داشت و حتي درباره آن نوشتند كه ژانر جديدي در سينما به وجود آورده است، هر چند كه اين فرضيه به مذاق خود آرونوفسكي خوش نيامده. بايد منتظر بود تا فيلم به ايران برسد و ديد كه آرونوفسكي و آهنگسازش، كلينيت منسل، در اين فيلم چه كرده‌اند.

+ نوشته شده در  89/09/18ساعت 16:11  توسط امیر | 

ای اگزوز های ِ موتورهای بدشگون

-         که سوراخ تان کرده اند

و هوار می زنید –

هوار هوارتان

اعصاب ما را می خراشد

آن هم در چنین روزی

که تاریخ با هزاران  دیازپام

نمی تواند هضمش کند

 

آی اگزوز ها که هوارتان  از چهار  چهار راه آن طرف تر هم

ما را رها نمی کند،

ما چه کنیم

که سوراخ شده ایم

ولی هوارمان در نمی آید

 

ما بیشماریم

و بیشمار سوراخ بر تن ماست

سوارانتان با کلت هایشان

ما را سوراخ سوراخ کرده اند

وبا هر گلوله یک صدا خفه کن به ما هدیه داده اند

 

ای اگزوزها

ما زیر سوارانتان نخواهیم رفت ،

درد ما راهم 

 شما

فریاد کنید

 

22/3/1389

+ نوشته شده در  89/04/02ساعت 2:0  توسط امیر | 
  جنگ ادبي «متن الف» منتشر شده  كه  اين پست   را بخاطرش  مي نويسم.

ما مطبوعاتي ها خوب مي دانيم كه  اوضاع نشريات امروز چگونه است و نه در ايران كه كار حرفه در جهان به  سمت اين رفته است كه مجلاتي با متن هاي خيلي كوتاه منتشر كنند تا براي مخاطب جذاب باشد. رولينگ استو ، مجله مشهور موسيقي حتي وقتي براي آلبوم جديدي از باب ديلن ريويو چاپ مي كند ، متني زير 400 كلمه است.  اين سير به ...ترين شكل به ايران هم رسيده. البته كه استثناهايي هم وجود دارد .

اما در اين  گير و داري كه حتي مجلات تخصصي ما هم ديگر چندان چنگي به دل نمي زنند يك  جنگ ادبي 200 صفحه اي منتشر مي شود كه هم شعور و هم جديت مخاطبش را خيلي دست بالا گرفته و مي خواهد عميق با موضوعات مورد علاقه اش برخورد كند. «متن الف» كه توسط سه شاعر و نويسنده منتشر شده  حاوي تنها شش مقاله است كه مخاطبش را تا دين قضيه مي برد. اگر دوست داريد يك مقاله هوشمندانه در مورد اداب فيلم ديدن ببينيد ، اگر دوست داريد   مطلبي ذقيق درباره يدالله رويايي و بحث شعر حجم بخوانيد  ، اگر دوست داريد حرف هاي جديدي در باره ترجمه بخوانيد  اين جنگ را از دست ندهيد.

فراموش نكنيد اين جنگ بشكل كاملن خصوصي و توسط چند شاعر و نويسنده  تهيه و منتشر شده و خريدين اين جنگ مي تواند به نوعي حمايت از اين نوع حركت هاي مستقل فرهنگي باشد (اگر شعاري بود شرمنده ام)

http://www.jongematn.blogfa.com/

اين هم لينك معرفي دقيق مجله است.


+ نوشته شده در  88/12/23ساعت 16:13  توسط امیر | 
حرفي براي زدن ندارم.

البته كلن كه حرفي براي زدن وجود نداره.

جشنواره را ديدم.

دو تا فيلم از دوتا فيلمساز جوان نظرم را جلب كرد.

يكي حوالي اتوبان ( سياوش اسدي)

دومي هم فيلم  بدرورد  بغداد (مهدي نادري)

اميدوارم اين فيلمسازا براي فيلم دومشون شونصد سال صبر نكنند.

 انصافاً با يه كمي مهرباني فيلمهاي بسيار خوبي بودند.

اما به خاطر اين  نيست كه خواستم يه پست بگزارم.

يه عكس از مايلز ديويس تو سايت آل ابوت جز ديدم. شگفت زده شدم. خواستم با رفقا قسمتش كنم.

 

اين عكس رو روبرتو پوليلوThe photo of the trumpeter clearly was taken in the early 1960s, and Davis was never known to have doubled on the instrument (Roberto Polillo) گرفته كه  ظاهرن  كتابي هم در مورد مايلز ديويس داره.

 

+ نوشته شده در  88/11/17ساعت 17:36  توسط امیر | 

 

 

فندک را  درحالی از جیبش درآورد که سیگارش  در حین حرف زدن روي

لبش   اینطرف و آن طرف می­شد .معلوم بود از آن تیپ آدم­هایی است که

فیلتر سیگار را خیس می ­کنند و نمی­شود سیگارشان را پک زد. زیپو بود. 

فندکش زیپو بود. شصتش را کشید روی حلقه آتش زنه فنک. جرقه ای زدو

روشن نشد. زد.زد.زد. یکبار،دوبار .... 7 باری شصتش را کشید  و بعد بی

خیال شد. انگار زبري اين حلقه فلزي  هم شصتش را آزار مي داد  و فقط

اين روشن نشدن نبود كه باعث بي خيالي شد. والا بدجوري نسخ سيگار

بود و  سیگار را محکم زد روی میز کنار فنجان نسکافه اش.

دختر که  خیلی خونسرد و شمرده شمرده حرف می­زد بعد از دو ، سه

دقیقه از توی کیفش ، کیف کوچکتری که برای پاکت سیگار دوخته شده بود

را درآورد. از توی آن یک نخ سیگار  بیرون کشید.

پسر گفت : من نمی فهمم تو توی دفتر خیلی سرت به کار خودته . خیلی

 غیر طبیعی سرت به کار خودته

دختر گفت : اشکال داره؟

و سیگارش را روی لب گذاشت. فندک زیپو  را برداشت.پسر نگاه معنی

داری کرد.

انگشتش را روی حلقه آتش زنه زیپو کشید روشن نشد. یک بار، دوبار ، سه

بار ، چهار بار...

پسر گفت : روشن نمی­شه .

حالا دختر نگاه معنی داری کرد. پسر با چشمان جمع شده به شصت دختر

 خيره بود كه روي سنگ كشيده مي­شد.

دختر گفت : تو چرا تو دفتر سرت به کار خودت نیست؟

دوباره شصتش را روی زیپو کشید. پنج بار ، شش بار ، هفت بار... دفعه

هفدهم زیپو روشن شد.

پسر داشت از ضرورت اینکه آدم باید دنیای پیرامون خودش را با دقت بنگرد

حرف می زد و اينكه بعضي

وقت هاي تنهايي به آدم فشار مي آورد و آدم به هرجايي سرك مي­كشد و 

 ...

دختر گفت : من عاشقم.

 

                                  27 /دی /1388

                                  تحریریه تهران امروز

+ نوشته شده در  88/10/28ساعت 11:30  توسط امیر | 
 

 

 رو به ان سو نکن

این سو

سوسو می کند

شعرم برای تو

 

كن به این سو رو

این سو

سرود تنت

سرور جهان است

 

نکن  به آن سو  رو

 

خرداد 86

 

+ نوشته شده در  88/10/11ساعت 14:51  توسط امیر | 
 يك : طبيعتن سال نو مبارك.

دو: اين مطلب به دليل لينكه واسه چاپ در روزنامه نوشته شده محدوديت هايي داشته است.

سه : خيلي دوست داشتم مفصل تر از اين حرفا بنويسم كه نشد.وقت نبود.

چهار : چيزي ندارم  واسه اينجا اينو گذاشتم.

 

نگاهی به مکتب «شیکاگو بلوز»  در فیلم «کادیلاک رکوردز»
شوق و شکوه مکتب شیکاگو

 

فیلم «کادیلاک رکوردز» با ایده پیگیری روایت موسیقی بلوز از منظر کمپانی «چس رکوردز»، دست بر نقطه حساس و جالبی می‌گذارد. کمپانی چس سهم زیادی در شکل‌گیری مکتب «شیکاگو بلوز» و به تاسی از آن موسیقی «راک اند رول» داشته است.بر طبق آنکه در این باره به ثبت رسیده است مهم‌ترین پدیده این جریان «مادی واترز» ، چهره شهیر این مکتب است که از حومه «می‌سی سی پی» به شیکاگو می‌رود و در آنجا آرام آرام وارد فضای موسیقی می‌شود.فیلم هم بر پایه همین مستندات پیش می‌رود هر چند که خیلی نکات از قلم می‌افتد که از یک سو می‌تواند مربوط به آشنایی ما با استناد به مقالات اینترنتی باشد که بعضاً سندیت آنها مورد تردید است. مثلاً در این فیلم هیچ اشاره‌ای به «جونیور ولز »، یکی از برجسته‌ترین نوازندگان ‌هارمونیکای بلوز در مکتب شیکاگو نمی‌شود. واترز تجربه‌های بسیاری در دهه 1960 با ولز داشته است. از ولز مهم‌تر «جرج بادی گای» از بزرگان مکتب شیکاگو بلوز است که اهمیتی هم‌رده با خودی مادی واترز دارد اما به او پرداخته نشد و البته بر طبق مکتوبات اینترنتی ( که تاکید می‌کنم خیلی نمی‌توان به آنها استناد کرد و البته تنها منابع ما هستندفعلن ) چس ریکوردز تعدادی از آلبوم‌های گای را رکورد کرده بود ولی آنها را منتشر نکرد تا آنجا که گای در اواخر دهه 1960 به دعوت گروه «رولینگ استونز» به انگلیس می‌رود و بعد از شهرت در انگلیس چس رکوردز آثار او را با یک دهه تاخیر منتشر می‌کند. این بحث‌هایی است که در مورد لئونارد چس وجود دارد صد البته که چس رکوردز مهم‌ترین ستون جدی گرفته شدن موسیقی سیاهان توسط کمپانی‌های بزرگ است و این جسارت لئونارد چس ستودنی است.

اما در فیلم «کادیلاک رکوردز» مشکلات به همین جا ختم نمی‌شود. در حقیقت این فیلم می‌خواهد چگونگی شکل‌گیری مکتب شیکاگو بلوز را نمایش دهد و به اهمیت مادی واترز در این جریان بپردازد. اما با این مسئله آن‌قدر سطحی برخورد می‌کند که مخاطب نه از جهان‌بینی واترز مطلع می‌شود و نه تاثیر مادی واترز از اجتماع پیرامون خویش را می‌بیند. تنها چیزی که مخاطب از واترز به درستی متوجه می‌شود هوس‌رانی این مرد بزرگ است و من فکر می‌کنم به چیزهای مهم‌تری از این می‌شد پرداخت. اگر دلیل تصویر این‌گونه‌ای از مادی به دلیل علاقه او به زن‌ها و قطعه بسیار مهم «hoochi coochi mAn» است. این نگاه خیلی سطحی و دم‌دستی است چون همین قطعه ارتباط مستقیم به شرایط سیاه پوستان و مشکلات نژادی جامعه آن روز آمریکا دارد و به صرف اینکه متن ترانه در مورد مرد سیاه‌پوستی است که عشاق زیادی دارد نگاه این‌گونه‌ای به مادی واترز توجیه‌کننده نیست.

از سوی دیگر به مهم‌ترین اتفاق تاثیرگذار بر جریان موسیقی بلوز که تاریخ این موسیقی را به دو نیم می‌کند، هیچ اشاره‌ای نشده و آن هم جنگ جهانی دوم است. مثلاً ویلی دیکسون که راوی فیلم است و موزیسین بسیار مهمی در جریان موسیقی بلوز دهه‌های 1940 و 1950 محسوب می‌شود. مرد سیاهی است که به دلیل امتناع از شرکت در جنگ جهانی دوم یک سال به زندان می‌رود. در جامعه آن روز آمریکا بزرگ‌ترین قربانی جنگ جهانی دوم سیاه پوستانی بودند که به زور به جنگ فرستاده می‌شدند و این ماجرا محدودیت‌های این رنگین‌پوستان را بیشتر کرده بود. در همین محدوده زمانی یک جهش در موسیقی بلوز رخ داد که یک بخش از این حرکت شیکاگو بلوز بود. در این فیلم یکسری سیاه‌پوست مهجور توسط لئونارد چس دعوت به همکاری می‌شوند همه این سیاه‌پوست‌ها عاشق ماشین کادیلاک هستند و باولع هدایای چس را قبول می‌کنند و علی‌رغم اینکه بخشی از داستان در دهه 1940 می‌گذرد و ویلی دیکسون راوی ماجرا ، هیچ اشاره به جنگ جهانی دوم نمی‌شود.

علی رغم همه اینها در پرداختن به موضوع فیلم چند ویژگی تحسین‌برانگیز هم داشت یکی اینکه ویلی دیکسون به عنوان راوی انتخاب شده بود. دیکسون علی رغم سهم بسیار زیادی که در جذب این چهره‌ها به کمپانی چس داشت و برای تمام این چهره‌ها کنترباس نواخت و بسیار از آهنگ‌های مهم که امروزه مانیفستی برای شیکاگو بلوز هستند را ساخت اما همیشه حتی در روایات تاریخی هم مهجور مانده است و انتخاب دیکسون به عنوان راوی، انتخابی زیرکانه بود.

معرفی چهره‌های شاخصی که اولین آثارشان را با چس کار کردند در این فیلم درست از آب در آمده. مثل‌هاولین وولف بزرگ که ایمون واکر نقش او را عالی بازی می‌کند. وولف چهره‌ای اخلاقگرا در موسیقی بلوز است و تصویر درست و باورپذیری از او ارائه شده یا درباره یکی از بزرگ‌ترین بانوان بلوز یعنی اتا جیمز که بیانسه، ستاره مشهور موسیقی پاپ امروز ایالات متحده برای نقش جیمزانتخاب درستی است و حضور درخشاني دارد و شخصیت او در فیلمنامه هم جنون و نبوغ او را به خوبی نشان می‌دهد.

در مجموع علی‌رغم کاستی‌هایی که فیلم دارد و تصویر یک‌جانبه‌ای از مادی واترز و حتی لیتل والتر  نشان می‌دهد مرجع خوبی برای شناخت برخی از چهر‌ه‌های موسیقی بلوز است به خصوص در ایران که هیچ منبعی در این باره وجود ندارد.

+ نوشته شده در  88/01/05ساعت 16:55  توسط امیر | 

درباره قطعه «یاروم بیا» با اجرای کیوسک و محسن نامجو

دلدار خالتورم بیا

 

 

«یاروم بیا » عنوان قطعه است که گروه کیوسیک با همراهی محسن نامجو اجرا کرده که البته عنوان آن می توانست «دلدار خالتورم بیا » باشد.این قطعه ظاهراً بازخوانی یکی از قطعه های مشهور موسیقی پاپ ایرانی است و خبر از جاذبه های بی حدو حصر مخاطب زیاد داشتن حتی به قیمت خالتور شدن ، می دهد.صدای محسن نامجو روی این قطعه آنقدر بی ربط است که آدم احساس می کند که در دو استودیو دیوار به دیوار  دو گروه مشغول ضبط موسیقی بودند و طی اختلالاتی این دو صدا روی هم افتاده است.این قطعه را که می شنوم به نظرم می آید کنسرت مشترک کیوسک و محسن نامجو عجب معجون غریبی بوده است.این دلدار خالتور که تا انتهای قطعه از راه نمی رسد به شکل همان الگوی اولیه پاپ خود ، کشدار و طولانی است و یک سلوی گیتار دارد که به ما  نشان می دهد چرا جواد و عباس و داوود هیچ وقت در آثارشان سلوی گیتار ندارند.

به نظر می آید بدون هیچ هماهنگی از روی رفاقت یک روز محسن نامجو به استودیو رفته و کل لاین آوازش بر روی این ملودی را در نیم ساعت خوانده و حتی شاید اتود قطعه را هم نشنیده بود چون تحریرهایش یک جاهایی که می خواهد طناز باشد روی قطعه لوث می شود. بحث طنازی و ایراد به طنز برخی از کارهای محسن نامجو و کیوسک که مطرح می شود شاید برای آنها  مسئله ظرفیت های پایین انتقاد پذیری جامعه ایران به وجود بیاید.شاید هم فکر کنند هجو یکی از شاخصه های هنر مدرن است و در ایران خیلی قابل فهم نیست اما هجو و طنز می تواند به شدیدترین شکل ممکن اتفاق بیافتد و شکل موسیقایی کار در بهترین حالت خود باشد.مثل کارهی گروه  قدیمی و بی نظیر «  Bonzo Dog Band » که آثار بسیار هجو آلودی داشتند  و در عین حال شاکله موسیقایی آنها بسیار قوی بود.

آرش سبحانی که با آلبوم اول گروه کیوسک ما را حسابی امیدوار کرده بود در این قطعه خواننده اصلی است و بک وکال زن دارد  و روی همه اینها صدای محسن نامجو می­آید.خوب قطعه ای که حال و هوای ایرانی دارد ، خواننده زن هم دارد و محسن نامجو هم دارد و مدام هم  در آن گفته می شود «یاروم بیا» ، معلوم است که حسابی گل می کند. طوری که خیلی ها کل آلبوم کیوسک را ندارند و این یک قطعه را کنار کارهای  ساسی مانکن و حسین مخته و رضایا در ام.پی.تری پلیری خود گوش می دهند.اما مشکل چیست ؟ یک قطعه ایرانی تنظیم  راک شده یک نفر با صدایی که حال و هوایی بلوز خوان های مدرن را دارد ، وکال اصلی است و یک نفر هم دارد مدادم تحریر آواز ایرانی  می زند.و از آنجایی که کل ترانه 4 مصرع است همه با هم مدام می گویند «یاروم بیا» و شبیه داستان های خیلی کوتاه خیلی مدرن تو فقط می دانی یه یاری رفته و نمی آید و یک عاشقی مدام می گوید بیا.و به نظرم این یاری که این دوستان در هجرش دارند ضجه می زنند و گیتار ، همان خالتوریسم است که از دهه 1340 گریبان کسانی را می گرفت که می خواستند راکر باشند و موسیقی متفاوت به مخاطبشان ارائه دهند  اما نمی شد و خیلی از آنها آرام آرام به سمت موسیقی پاپ از نوع خیلی سطح پایین اش می رفتند.امیدوارم عاقبت کیوسک و محسن نامجو ، عاقبت بلک کتس نشود .(البته ایرادی هم ندارد ) قیاس آلبوم اول و البوم سوم کیوسک این بحث را خیلی دور  و غیرقابل باور نمی کند.

بحث به اینجا که می رسد دوست دارم این نشتن را متوقف کنم و در آرشیو موسیقی ام دنبال فولدر «فریدون فروغی» بگردم قطعه ای پیدا کنم. مثلاً «مشدی ماشالله » و صدای مریض فروغی را  با تعظیم و احترام  گوش کنم.

  این مطلب با اندکی تصرف در "مردم و جامعه " منتشر شده است!

 

+ نوشته شده در  87/12/14ساعت 10:30  توسط امیر |