![]() |
![]() |
|
|
این یه نوشته قدیمی که روز يكشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۲ تو روزنامه شرق چاپ شد از اون جایی که من نمی دونم اینجا باید چی بذارم این مطلب اینجا نمودار میشه!! چیز بامزه ای با اینکه نثرش خیلی مشکل داره اما ترجیح دادم به همون حالت اون موقع بذارم بمونه ضمناْ من اون موقع داشتم فیلسوفان یونان باستان شرف خراسانی رو می خوندم که مخم هنگ کرد و ادامه ندادم از اینکه همین بخشش رو هم فهمیدم خیلی خوشحالم چون واقعاْ سخت بود حداقل اون موقع سخت بود.ولی مرجع تحلیلی خفنیه خوندنش رو به شدت پیشنهاد می کنم.تیترشم ؛تیتر همون موقع است که چاپ شد .يه كم زاخاره .
هنگامي كه بشر به واسطه دانايي اش احساس نياز به قدرت مي كند،
اولين راهكار نماياندن اين آگاهي به ناآگاهاني است كه او را در همين
راستا ستايش مي كنند و بعدها براساس همين ناآگاهي رهرواني مطيع
مي شوند. چه فيلسوفي باستاني همچون «پيتاگوراس» كه نظام دانايي اش را در
انحصار هم رأيان خويش مي گذارد، مدرسه اي بنا مي نهد كه ورود به آن
آزموني سخت مي طلبد. چرا كه خرد پاداش رنج است. او مي داند كه هر
قدرت از پس دانايي برمي آيد. مدرسه اش نظام خويش را دارد.
شاگردانش سلوكي خاص پي مي گيرند، سلوكي كه او طراحش است. او
قدرتمند است به سبب گستره آگاهي اش و ميل او به چنين قدرتي او را
برانگيخته كه دانش را در انحصار بگيرد. آنان كه در حلقه او گرد مي
آيند، خاصيت شان را در كنده شدن از پهنه عام اجتماع يافته اند و چه
ديكتاتوري قدرتمندي همچون هيتلر كه در بروز قدرت اش چنان
هوشمندانه عمل مي كند كه حتي فيلسوف برجسته اي چون «هايدگر» را
به ستايش خود وامي دارد. اينان به واسطه دانايي شان قدرت را در
اختيار مي گيرند و مهم ترين مولفه اي كه قدرت را براي آنان حفظ مي
كند رمزآلودگي آگاهي شان است.
«فرانسيس فورد كاپولا» با اقتباسي هوشمندانه از رمان «در دل تاريكي»
نوشته «جوزف كنراد» مسئله فوق را دستمايه قرار مي دهد. سروان
«ويلارد» مامور مي شود تا در جزيره اي دوردست در كامبوج سرهنگ
«كورتز» كه گويا ديوانه شده است، را به قتل برساند. اين خلاصه داستان
فيلم «اينك آخرالزمان» است اما اين سفر اوديسه وار (حركت براي
رسيدن به كورتز) تبديل به سلوكي براي ويلارد مي شود در قبال شناخت
كورتز. كورتز نظامي اي بوده كه در شرايطي خاص از جنگ ويتنام خودسرانه
تصميم گيري هايي كرده و موفق هم بوده. طبعاً مافوق هايش از اين
موضوع نگران شده اند ولي او با تحكم، مسيرش را طي كرده و در پس
اين سختي، معرفت اش را يافته، بر جايگاهش نشسته است.ويلارد نظامي
آگاهي است، به همين واسطه براي اين ماموريت انتخاب شده و در اين
سير رودخانه اي وقتي آرام آرام مدارك و يادداشت هايي پيرامون كورتز
مي خواند شخصيت او نظرش را جلب مي كند. در مسيري كه طي مي
شود تا او به سرهنگ كورتز برسد در موقعيت هاي مختلف با شخصيت
هايي كه بالنسبه قدرتمند هستند مواجه مي شود اما آنها هيچ كدام به اندازه
كورتز نظرش را جلب نمي كنند.
سرهنگ دوم «كيگور» فرمانده اي كه از بمب و تير و تركش باكي ندارد
اولين مواجهه او با يك شخصيت قدرتمند نظامي در جنگ است. كيگور
موج سواري روي آب را دوست دارد حتي اگر زير بمباران نيروهاي
ويتنامي باشد. كيگور فرمانده اي مقتدر است و با موسيقي مهيج كلاسيك
سربازانش را براي جنگ به هيجان مي آورد اما سربازانش چندان
ديوانگي او را دوست ندارند و مسائل مهمي كه سبب اطاعت سربازانش
از او مي شود يكي كرسي قدرت اوست و ديگري شرايط عيش و نوش
است كه براي آنها فراهم مي آورد.
آخرين توقفگاه ويلارد پيش از رسيدن به كورتز جزيره اي در سيطره
سربازان آمريكايي است كه فرمانده اي ندارد و در مواجهه با اين جزيره
اولين چيزي كه مخاطب مي بيند درگيري دو سرباز است و اين يعني
هرج و مرج.ويلارد مي خواهد از گروه همراهش جدا شود و بالاخره مي
گويد كه اين ماموريت، ماموريت خاصي است. آنجاست كه نظامي سياه
پوست كه رياست و هدايت كشتي را تا آن مرحله عهده دار بوده است _
در مي يابد ويلارد در جايگاهي قرار دارد كه او از آن آگاهي ندارد و با
او همراه مي شود ولي همين كاراكتر به واسطه سرپيچي از دستور
ويلارد خودش را به كشتن مي دهد. در واقع كاپولا اين چنين بر «اراده
معطوف به قدرت» بشر تاكيد بسيار مي كند. و اين بخش از فيلم يكي از
نشانه هاي اين گونه ارزش گذاري اوست.
ويلارد به كورتز مي رسد و در همين گيرودار مي فهمد افسر نظامي كه
پيش از او براي اين ماموريت اعزام شده، حالا خود جزيي از ارتش
كورتز است.
در مواجهه گفت وگوي ويلارد باكورتز، او شايستگي كورتز را در مي
يابد و سخنوري هوشمندانه كورتز، ويلارد را به يقين آنچه از كورتز
دريافته، مي رساند.او سرانجام كورتز را به قتل مي رساند. در واقع خود
كورتز، ويلارد را مي شوراند تا قدرت انجام اين كار را بيابد، كورتز به
واسطه آگاهي اي كه در ويلارد مي بيند به او اين امكان را مي دهد.
كورتز مي داند اگر ويلارد هم به او بپيوندد اين بار ارتش آمريكا خودش
را در موقعيتي مي بيند كه حمله نظامي ترتيب دهد. از طرفي مي خواهد
پس از مرگش هم اسطوره بماند. او مرگ به شيوه بزرگان را برمي
گزيند همچون سقراط كه دولت آتن را ناديده گرفت و مرگ خويش را
برگزيد.
|
|
+ نوشته شده در
85/08/30ساعت 14:9 توسط امیر |
|
|
این یه مطلب بلند راجع به برتون یه بار یه بخشی از اون رو گذاشتم اما چون خیلی ازش گذشته و جایی که بریدمش جای مناسبش نبوده دوباره از اول می زارمش و مثل سریال های مقصود ادامه می دمش! این راجع برتون ِ با ارجاع به کتاب "برتون به روایت برتون" که فکر کنم واسه نوشتن این مطلب 4،5 بار خوندمش.البته اون کتاب خیلی تحلیلی نیست و این حرف های منه که شاید خیلی از طرفدارهای برتون خوششون نیاد!
بخش اول: دیوید بوردول در «تاریخ سینما»یش چند گزاره مهم راجع به «ژرژ ملی یسِ» فقید دارد: «...مردی که احیاناً تنها فیلمساز شاخص سینما در نخستین سال های پیدایش آن بود.»،« ژرژ ملی یس،جادوگر سینما»،« ملی یس در نخستین فیلم مبتنی بر حقه سینمایی اش یعنی خانه ناپدید شونده(1896) در نقش شعبده بازی ظاهر شد که زنی را به اسکلت تبدیل می کند.» و«فیلم های ملی یس،بخصوص فیلم های تخیلی او،هم در فرانسه و هم در خارج بسیار محبوب بودند...». ملی یس در سال در سال 1912 ورشکست شد و درسال 1938 در گذشت در حالی که پیش از مرگ سال ها در فروشگاه اسباب بازی و آبنبات فروشی زنش کار می کرد. ملی یس از همان ابتدا توجه اش به عنصر «خیال» در سینما بود.در دورانی او فیلم های غیر واقعی می ساخت که تقریباً تمامی فیلم ها یا ثبت واقعه ای مستند بود یا باز سازی آن.او در کنار شعبده بازی در سینما به فکر بی گناه محاکمه شدن سروان «دریفوس» و آن جریانات شکل دهنده مقوله روشنفکری هم بود.اصولاً ملی یس شکل دهنده سینمای غیر واقعه گرا(به هر شکل و حالتی ) در تاریخ بود. ملی یس در سال 1902 فیلمی ساخت با عنوان سفر به ماه که چند سال پیش در قالب فیلمی مستند در برنامه هفته فیلم مستند به نمایش در آمد.در این فیلم موشکی در ماه فرود می آید و دانشمندانی از آن پیاده می شوند... تا اینجا همان پیشگویی علمی ژول ورن است که بعدها وام دار این نگرش در سینما لوکاس و اسپیلبرگ بودند اما ماه ملی یس یک تفاوت عمده با ماه واقعیِ ژول ورن دارد ...موشک در چشم ماه فرود می آید و ماه از این بابت آزرده و غمگین می شود.هشتاد سال بعد از قبال این نظرگاه پدیده ای به نام تیم برتون ظهور کرد. در واقع ملی یس پیش از به وجود آمدن مباحث تئوریک مرز بین سینمای واقع گرا و سینمای سورئال و با دقت بیشتر حتی مرز سینمای علمی –تخیلی و فانتزیِ صرف را مشخص کرد.برتون و سینمای منحصر به فردش در واقع تبلور روح ملی یس در روزگار ما هستند.از آنجا که ملی یس هم برخورد کودکانه ای با مقوله دنیای غیر واقعی سینما در زمان خود دارد،برتون و دنیای صادقِ کودکانه اش را نمی توان بی ارتباط به او دانست.اما مسیری که برتون طی می کند تا به جایگاهی که هم اکنون دارد برسد،مسیری متفاوت از ملی یس است.این مسیر را کتاب «برتون به روایت برتون» به سادگی و به روایت خود او مقابل چشمان شما می گذارد که البته خیلی تفاوتی با فیلم هایش ندارد. "برخورد نزدیک با مهمل بافی" برتون در نوشته هایش مدعی است خیلی اهل کتاب خواندن نیست و اهل رفتن به سینما تک ها هم نبوده و کسانی همچون ملی یس را هم نمی شناخته.در محل زندگی او در بربنکِ کالیفرنیا سینماهای زیادی وجو نداشتند و او در سالنی درجه چند فیلم های درجه دو و حتی پایین تر هالیوود را می دیده!«در بربنک 5 یا 6 سالن نمایش فیلم وجود داشت،اما تدریجاًاین سالن ها از دور خارج شده بودند.به هر حال در دوره نوجوانی ام این سینما ها دیگر کار نمی کردند.اما جاهایی وجود داشت که می شد سه فیلم با یک بلیط تماشاکرد.در آن زمان به همین طریق فیلم های جذابی چون فریاد بزن بالکولا فریادبزن،دکتر جکیل و خواهر هاید و همه هیولاها را نابود کن را دیدم; آن «سه فیلم با یک بلیط»های با شکوه...»(1) او به نوعی گرفتار فیلم های درجه دو بوده اما از آنجایی که یک نابغه درک متفاوتی از محیط پیرامون خود و مسائل مربوط به آن دارداو ارتباطی از نوع دیگر با ابن فیلم ها برقرار می کرده:«...هر کودکی به تصویر واکنش نشان می دهد،به تصویری از قصه های پریانی؛و من احساس می کردم غالب هیولاها اساساً درک نشده باقی مانده اند،آن هیولاها نسبت به کارکترهای انسانی یی که آنها را دوره کرده بودند،به مراتب روح های لطیف تری داشتند.»(2) برتون در کودکی با این فیلم ها مانوس بوده و لذت وافری از آنها می برده.او در خلل سخنانش در طول کتاب از تنها فیلمساز بزرگی که خیلی یاد می کند و او را نمونه هنرمندی کامل می داند، فلینی است. درگیری برتون با آن گونه سینما تنها به تعریف روایت هایی از دوران کودکی مربوط نمی شود او تا حدودی آگاهانه در فیلم هایش از آنها تاثیر پذیرفته. "گربه سیاه،وینسنت سفید" در اولین اثر تصویری برتون ماجرا با حرکت گربه سیاهی روی دیوار آغاز می شود و با شعر کلاغ «ادگار آلن پو» پایان می یابد.این انیمیشن شش دقیقه ای با عنوان وینسنت با تکنیک ایست-حرکتی ساخته شد.گربه سیاه آغاز فیلم هم بی ارتباط به علاقه او به داستان معروف آلن پو نیست.برتون از تنها نویسنده ای که اسم می برد آلن پو است. داستان فیلم وینسنت زندگی پسر هفت ساله ای را باز گو می کند که تمام آرزویش «وینسنت پرایز» بودن است.این فیلم با اینکه اولین اثر برتون بود تحقق رویای بزرگی از دنیای کودکی او بود.ستاره بزرگ دوران کودکی برتون وینسنت پرایز،بازیگری که در ده های پنجاه و شصت در فیلم های ترسناک به ایفای نقش می پرداخت،از متن فیلمنامه(در واقع شعر)برتون استقبال کردو به عنوان نریتور با او همکاری کرد. برتون حضور پرایز دراولین تجربه فیلمسازی اش را اینگونه توصیف می کند:«...شما بزرگ می شوید در حالی که احساس بزرگی در باره ی یک فرد خاص دارید،سپس بااو دیدار می کنید،و چه خواهد شد اگر این آدم مثلاً خطاب به تو بگوید:«لعنتی از اینجا برو،از جلوی چشمم گم شو،بچه»؟اما او خیلی عالی بود ؛و همینطور بسیار جذاب به عنوان یک آدمی که کار و هنر را دوست دارد.او فوق العاده حمایتگر بود.همیشه این احساس را داشتم که وینسنت دقیقاً آنچه را که فیلم درباره اش بود،می فهمید،حتی بیشتر از من که داشتم آن را می ساختم؛او می فهمید که فیلم وینسنت صرفاً یک بزرگداشت ساده ،شبیه«اوه،آقای پرایز،من بزرگترین طرفدار شما هستم»،نبود...»(3) این ملاقت کاری درحالی رخ می دهد که برتون بیست و چهار ساله است و پرایز بیش از هفتاد سال دارد. پرایز و آلن پو در کنار هم راس سومی هم داشتند که برتون از مجموعه این سه نفر تاثیر پذیرفته بود؛«راجر کورمن».کورمن تریلوژی یی از روی آثار آلن پو داشت که در آنها پرایز به ایفای نقش پرداخته بود و البته همکاری های دیگر.برتون بطور مستقیم به کورمن اشاره نمی کند اما با توجه به فضاهای نیمه کمدی،نیمه ترسناک که در فیلم های فانتزی برتون می توان مشاهده کردبه همراه علاقه او به پرایز و آلن پو صبیعتاً تحت تاثیر کورمن هم بوده.کورمن فیلمساز مشهور فیلم های فانتزی-ترسناک یا کمدی-ترسناک درجه دو است. ************************************************* 1.متن کتاب برتون به روایت برتون صفحه 28 2.متن کتاب صفحه30 3. متن کتاب صفحه51 |
|
+ نوشته شده در
85/08/26ساعت 9:34 توسط امیر |
|
|
این یه مطلب خیلی سفارشی ِ واسه یکی از دوستام که دقیقه نود واسه صفحه اش به اندازه یه نصفه ستون مطلب کم آورده بود و می خواست حتماً راجع به کتاب فروشی هایی که کافه هم دارند باشه و ضمناً با دیدگاه منفی هم نوشته بشه من هم عینه یه ساندویچی که فقط طبق سفارش باگت ها رو می پیچه این مطلب رو نوشتم اما به لحاظ فرمی به نظرم مقاله که نه، یادداشت خوش تکنیکی.خودم حال کردم واسه همین اینجا ارائه اش می کنم:
در جامعه ما شغل فرهنکی و عمیق ناشر بودن مشکلات عدیده ای دارد و اغلب ناشران به واسطه تعهد عمیقی که به فرهنگ دارند به لحاظ اقتصادی جزو گروه متوسط رو به پایین هستند.برخی ناشران برای کسب درآمد لازم مجبورند آثار مزخرف و بی ارزشی چاپ کنند برخی هم وسط یک مشت اسامی قلنبه یک مرتبه روش های آشپزی آسان چاپ می کنند.وقتی از راننده تاکسی گرفته تا تعمیرکار لوازم برقی همه در همه امور صاحب نظر هستند خوب برای چی کتاب بخوانند.اینگونه می شود که یک ناشر از چاپ کتاب روش های آسان آشپزی به این نتیجه می رسد که در کتاب فروشی خود آشپزی آسان بکند. بالاخره در هر کتاب فروشی یک نیمه طبقه یا زیرپله یا بالا پله یا پشت بام یا زیرزمین یا جایی پیدا می شود که یک نفر در آن چند میز و صندلی بگذارد و شروع به پخت و پز کند.تازه به همین هم احتیاجی نیست از وقتی جارموش "قهوه و سیگار" را ساخته ،که خدا را شکر نسخه زیرنویس فارسی آن هم در بازار هست،همه “تام ویتز” را دیده اند که با معده خالی قهوه می خورد و سیگار می کشد،پس نیاز چندان به پحت و پز نیست چند فنجان و زیر سیگاری می خواهد.جماعت اهل کتاب هم به کتاب فروشی آن ناشر بدبخت بی پول می آیند که سالی 400 اثر از نویسندگان جوان منتشر می کند،و کتاب ها را نگاه می کند. اگر خیلی ذوق به خرج بدهند آن کتاب های کوچک 20 صفحه ای که هزار تومان قیمت خورده اند را تورقی می کنند (این "تورق" هم از آن واژگانی است که فقط در همین محافل می شود شنید) خلاصه قهوه می خورند سیگار می کشند و کتاب نگاه می کنند.آنقدر به کتاب علاقه دارند که هفته ای سه بار کتاب فروشی می روند و قهوه ای می زنند به تن و سیگاری می زنند به جان که جانان از افلاک به خاک می افتد از هایدگر گون سیگار کشیدن آنها.خلاصه با این هفته ای سه بار در طی یک ماه با انداز یک"زمان از دست رفته"(دوستان گرانقدری که ترجمه اسم کتاب را غلط می دانند ما را ببخشند) پول نصیب ناشر می کنند خودشان هم به جای داشتن چند کتاب معدود و خوانده شده در کتابخانه شان هر دو روز یکبار تعداد نا محدودی کتاب را از نزدیک می بینند.کدام بهتر است کتاب فروشی های خلوت؟ کافی شاپ های بدون کتاب که جای بی خردهاست و یا کتاب فروشی هایی شلوغ با قهوه و سیگار و یک قطعه موسیقی از بدبخترین گروه موسیقی زیرزمینی لهستان در دوران جنگ های بلشویکی ؟ نمی دانم.امیدوارم روزی برسد که بتوان به قهوه،سیگار و موسیقی کتاب خوردن، ببخشید کتاب خواندن را هم اضافه کرد کتاب هایی با طعم کافیئن و عطر توتون. |
|
+ نوشته شده در
85/08/22ساعت 15:50 توسط امیر |
|
|
باد می وزد چون جیرجیرک شب را سوز و سکوت را آه کش دار من می وزد به کنار رودخانه، همچون شنل ِ برادر "نل" که همراه مردان بسیار راه های بسیارتری رفته اما هنوز کسی او را مرد نمی خواند بخوان باد می وزد ثانیه های شنی غامضِ ِ مغضوب رها یافته گان اند و باشب پره ای که شهرام نیست شهبال نیست شیاد هم نیست، در شوال حلول می کند بخوان راه به راهی ندارم تنها راه-راه می روم باد می وزد و من عاشق مست تا دسته سبز، رو به خاطره ات نشسته ام وتلاش می کنم از یادگاری ها شعر نسازم بخوان باد می وزد 15/آبان |
|
+ نوشته شده در
85/08/18ساعت 11:47 توسط امیر |
|
|
خواب می دیدم که ما امر کردیم ابرها به زمین بروند.رفتند.خورشید استراحت می کرد.ستاره ها دست میزدند.سیاره ها فشفشه بازی می کردند.کوه ها یاد خاطراتشان با دایناسورها می افتادند.رودخانه ها با آب های مسالمت آمیز دوطرفه می شدند.خیابانها در شانزده جهت اصلی به ابدیت می رفتند.ماشین ها با منش پهلوانان با هم کشتی می گرفتند.آدم ها روی سقوط یکدیگر موج سواری می کردند.اما چه می شد کرد دختر بچه ای به ما گفته بود که دوست دارد در هوای مه آلود تاب بازی کند. از خواب بلند شدم.نامه ای آمده بود در یک جمله:مامانم "نزاشت" از خونه برم بیرون. زمستان 1382 |
|
+ نوشته شده در
85/08/02ساعت 1:37 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
زنی به طعم خاک آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
نوشته های رضا صفوی نیک نوشته های علی قلی پور مهسا نيكدل مکیلانی(نوشته هایی درباره موسیقی) میثم قاسمی آکو سالمی(وبلاگ عکاسی) تایماز |
|
RSS
|