![]() |
![]() |
|
|
تازه بدون در نظر گرفتن دوران دوستی و نامزدی نويسنده پس از ۲۰سال فهميد همسرش عاشقاش نبوده.يعنی به خودش ياد داده که نويسنده را دوست داشته باشد و از ابتدا و به تعبير نويسنده، حيوانی دوستاش نداشته.شايد فکر کرده چون نويسنده انسان بزرگی است پس بايد دوستاش داشته باشد يا شايد در بهترين حالت ممکن تصورش اين بوده که انسان خوبی است پس میتوان عاشقاش بود.نويسنده ياد دورانی افتاد که روزی سه بار پيش از غذا عاشق میشد و هفتهای يکبار شکست عشقی میخورد.نويسنده به اين فکر کرد که آيا اين بحران به وجود آمده بعد از ۲۰سال به اندازهی اين اهميت دارد که راویاش وقتی دانای کل است محدود باشد يا نا محدود.بعد نويسنده مُرد.همسراش گريه میکرد برای ۲۰ سال عاشقی.گريه میکرد برای ۲۰ سال معاشقههای شبانه و اصلاّ يادش نيافتاد که چگونه عاشق شده. مرداد ۱۳۸۲ |
|
+ نوشته شده در
86/06/06ساعت 20:1 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
زنی به طعم خاک آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
نوشته های رضا صفوی نیک نوشته های علی قلی پور مهسا نيكدل مکیلانی(نوشته هایی درباره موسیقی) میثم قاسمی آکو سالمی(وبلاگ عکاسی) تایماز |
|
RSS
|